۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

وقتی مثه خرچنگ دور مشکل میچرخی

گفت: مشکل وجود دارد. این را نمیتوانیم انکار کنیم

پاسخ داد: بله. وجود دارد. اما هزار بار برای حل آن تلاش کرده ایم

گفت: تلاش کرده ایم. هزاران بار. میدانم. اما هرگز از اصل مشکل حرف نزده ایم

پاسخ داد: اما از مشکلات زیادی حرف زده ایم

گفت: ما از مطرح کردن مشکل، می ترسیم. برای گفتنش دورخیز میکنیم

دورخیز از موضوعاتی چنان بی ربط و دور، که هیچ جهشی حتی در خیال

ما را به موضوع واقعی نمیرساند

پاسخ داد: اما من نگرانی دیگری دارم

خوب میدانم که یافتن صورت مسئله ای که هست، راهی به سوی پاسخش باز میکند

اما میترسم که بافتن صورت مسئله ای که نیست، مسیر را برای ایجادش هموار کند

گفت: فکر میکنم داریم مسئله را پیچیده میکنیم. در کتابی خواندم

این موش نیست که در مسیر پیچاپیچ لانه کرده و گرفتار شده است

این مسیر پیچاپیچ است که در دل موش، لانه کرده و گرفتار است

پاسخ داد:  میبینی؟ با همین گفتگو هم باز از صورت مسئله دورتر شدیم

مسئله ها حل نمیشوند. نه به دلیل اینکه راه حلی ندارند

بلکه به این دلیل که هیچکس جرات ندارد آنها را به عنوان یک مسئله مطرح کند

(از وبلاگ متمم نوشته شعبانعلی)